نسیم کریمی

سپهر سهراب جای پرواز من هم هست

وقتی بمیرم

تو سطرها و متنها و شعرهای مرا می فهمی...

رازش را,دردش را و منظورش را...

سبکش را در می یابی

و ان گاه هرگز سبکش نمی شماری...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٤ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ توسط نسیم کریمی نظرات ()

وقتی بغضم به بلوغ گریه رسید،

وقتی میان شفافیت مبهم اشک هایم تو را نظاره می کنم،

چشمانم تار می دید،

مژه هایم تار می زد،

تار و پود دلم را نمایان می کردند!!!

دستانم چو بید مجنون لیلی طلبی می کرد در این فقر عشق...

کتابی دیگه بسه

دستای نازتو بزار ها کنم

                         تو این سرمای عمیق تابستون...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٥ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ توسط نسیم کریمی نظرات ()

شعر زبان شکست است.

شکست حسرت است ونفرت است

و شعر شکوه است و شکوه

شکایت است و...

شعر زبان روح گرفتار و شکسته ای است

که از پس دیوار با نیمه ی دیگرش

که در ان سوی دیوار چشم به راه او است،

سخن می گوید.

از پس دیوار از ان بهشت گمشده اش

که از ان جا به این تبعیدگاهش راندند،حکایت می کند.

و در یک کلمه شعر،زبان سخن از ماورا است...

 

                                                         دکتر علی شریعتی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢۱ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط نسیم کریمی نظرات ()

حرفم را نمی فهمند

 و احساسم در نمی دانم چه هرز می رود

تمام ذوق هایم کور می شود

و گوش شنوایی ذهن همسایه ها کر

و من لال بیان انچه در میان روحم گره خورده،مانده ام...

خواب می رود دست و پای افکارم...!

دیگر نمی توانم با قطار قلم به شهر قلبتان سفر کنم...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٦ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ توسط نسیم کریمی نظرات ()

دلم که می گیرد به پنجره پناه می برم،

به اغوش سایه های خودم روی دیوار،

به اغوش امن تنم،

به فضای سرد دستانم،

به گلدان پر از خاطره ام،

به سکوت پر مخاطره ام !!!

به امید پوچی به اینده ای مبهم،

به شاید دوستی در شهر دور...!

من به چه پناه می برم؟؟؟

به دیوارهای کاغذی تکیه می دهم،

به نور ماه قانع ام

و دلگرم به هیچ...

همه ی دارایی ام همین دفتر شعر است؛

مرا میان شعرهایم دفن بی وفایی کنید

و چون همیشه مرا از یاد ببرید...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٦ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط نسیم کریمی نظرات ()

٧سین ما،درک باور دریایی ماهی است در تنگ،

فهم سکه است در جیب خالی،

سیری از این زندگی،

سبزی ممنوع شده ای !!!

ائینه ای بس دروغگو،

شمعی به تمنا خاموش!

تخم مرغی الوده...

سرکه روی زخممان!

سنبلی غمگین

و قرانی....

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٥ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ توسط نسیم کریمی نظرات ()

شاید دلم را برداشتم،جایش قفسی گذارم خالی...!!!

 

 

خجسته باد

  زیبا ایین نوروز

     پرحکمت ترین جشن جهان

         تبلور درک کهن ایرانیان!!!!!!!!

 

 

 

برایم در سال جدید از خدا بخواهید دلیلی !!!

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٢ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ توسط نسیم کریمی نظرات ()

هرگاه تیر جفایت سینه ام نشانه می رفت،گلایه ای نبود...

نامردمان بین دو کتفم جای خنجر نیست!!!!!!

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۳ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ توسط نسیم کریمی نظرات ()

سلام زندگی؛  یار دیرینه ی من با من ، سبک سرمشقی خدا با من!

همه رفته اند و از همه تو مانده ای،  کاش همه در جریان تو کنارم می ماندند

راستی زندگی! جبر مشق شب فرموده ای؟

تو سرمشق این اشک دادی تا صبح؟؟

باشد،هرچه تو گویی بر دیده قبول ؛گردنم از نخ پیرهن کهنه ی دلم نازک تر!

تو که با این دل تنهای من نساختی؛

من با تو زین پس ساز سازش کوک می کنم

می خواهم قلم بردارم،تکیه به دیوار دل بساطی بکنم...

به بازارش همان خالق پاک که وام دار نعمت هایش هستم، بروم ؛

از بار امانت انسان دلی زین کنم و مقداری امید بخرم هر صبح

دل به خالق بسپارم ،

دراین کنار دل،به هر عابری بی قیمت، امید،بی هیچ منت بفرما بزنم

و قول می دهم جز از خدا پاداش نخواهم!

شب ها سجاده بگسترم ، بنشینم به نازکشی خدا...

انقدر در بزنم تا اسمان در روی دستان لرزانم باز کند،

باز نشد هم خیالی نیست،از بساط امروز برای خودم مثقالی امید مانده

تا فردا که روم بازار کفایت می کند حتما...!

فردا! فردا هم رج می زنم قالی زندگی را تا گره اخر شب

شانه می زنم گیسوان پریشان این قالی عمر...

نقشش را که تو کشیدی ای زندگی،ای یار منتخب خدا!

پروردگارا،

     دستی بخواه برایم روی دستانم قوتی باشد در این رج زدن صبح به شام

تا فردا بتوانم به خلق دروغ مصلحتی گویم تا وقتی به حد باور برسم !!

دستی بخواه تا دستم به صدق گیرد،

تا فردا دستم نلرزد،بار مردم به زمین نریزد،

شاید این اخرین امید کسی باشد..!

کمکم کن بتوانم     انقدر دل گرم شوم که امیدی که می فروشم،

                                                                   از دل براید، تا به کار خلق اید!

خدایا کمکم کن به امیدی که می فروشم،هر روز امید پیدا کنم از نو!

اشک های سیل صفتم را بند بیاور،

امیدها کمرنگ نشوند،به سکه ی دل ضرر نخورد...

می خواهم مردم را به شاید دوستی در شهری دور،

به روزی در همین فرداها خرم،

به لحظه ای در اینده هم طعم وصال،

نمی دانم؛هرچه از دستان

( بید مجنون صفتم که لیلی طلبی می کند در این فقر عشق) براید،

میان این کاغذ پاره ی دلم می پیچم،

گره اش می زنم با بندی از جنس صبر،

پیشکش کنم به پیشگاه خلق...

خدایا کمکم کن   اراده ام کم نشود   نشکنم در بین راه    راه را گم نکنم...

خدایا چگونه سرمشق دادی این زندگی را؟

از چه باید در این کوره راه رو نویسی کنم؟

کاش سرمشقم زین پس:

دلی باشد گرم،

قلمی پر واژه،

چشمانی کم سو تا نبینم دردی،

قدمی پر امید،

دستانی بخشنده

و به قول سهراب(خدایی که در این نزدیکی است)

و به قول کیوان(لب درگاه عبودیت ماست)

همین ها کافی است

اه!   یادم نرود

                    در بازار توفیق بده کم فروشی نکنم!!!

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٠ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ توسط نسیم کریمی نظرات ()

اگر همیشه ارزوی عروج در نگاه اسمانی پروردگار را داشتی،

اگر همیشه در این پندار بودی که نزدیک رگ گردنت گردنه ی اسمان باشد،

اگر خواب روی ابرها ارزوی کودکی ات بود،

 توفیقت نوش هموطن...

پروازت گرچه ناتمام ماند اما مرگ روییاییت مبارک

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢٢ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ توسط نسیم کریمی نظرات ()

روز تولد من خاطره ی شب سردی است

که به پنجره ها اجازه ی گشایش نداد....

تا من اولین نفس را از گرمای مصنوعی دست بشر دشت کنم!

پنجره ها

           ملتمس فهم نداشته ی انسان ها بودند

      تا نسیم را رهایی دهند...

رشد یافتم

وجز خون دل چیزی نخوردم!

پنجره ها برخیزید

من همان طفل گرسنه ام؛

اختیار گشایش بال هایتان با من است...

حال که هوا بهاری است

باز گردید و مرا رهایی دهید ...

اما انگار بال های نسیم چیده شده است

وسخت در این بیغوله تنهاست...!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٧ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ توسط نسیم کریمی نظرات ()

کودکی درحال تولد است واین خود به تنهایی معجزه است...

دنیا روی سر مادرش خراب می شود

و این عدل ممتد است...!

عاشق ها که مردند یادت هست؟؟؟

زندگی امان اصل زندان است

فریادم خاموش

سکوتت حماقت!!!

خنده ی کمرنگی روی لبهای خاموش از حماقتم می دود

و شاید تا دمی دیگر از نا برود...

چه کسی مرا از شب جدا می کند؟

چه کسی پیوند می دهد دست هایی که

قلم ان را شب زده خطاب می کند،به صبح؟

قاب می کند نگاهم را تاریخ برای ایندگان

چه کسی رمز این نگاه پر اشک را می فهمد؟؟

صحنه های غم انگیز دوران ما کم نیست؛

الهی بفهمان به فردا غم ما را !!!

کوچ می کنند پرستوها از این شهر؛

ماهی ها که بی بالند،مردند!

خدایا نه من بال دارم نه طاقت سفر

   مرا در خاک پنهان کن...!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٥ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط نسیم کریمی نظرات ()

امواج نگاهت  (گرچه رنگ چشمانت ابی نیست)،

بر صخره های دلم کوبیده می شود (گر چه دلم از سنگ نیست)!!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٥ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ توسط نسیم کریمی نظرات ()

سوت می کشد سر قطار صفتم که هر ثانیه در

جایی در حال گذر است

گاه در پشت ترافیک عمرش هرز می رود

گاه در صف نان گرسنه می میرد

وکاش این قطار روزی مسافری ببرد...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ توسط نسیم کریمی نظرات ()

_پیشه ام ؟

پیشه ام شعر است

خاکستر ها را باد می زنم!

اتش گرفته ایم،

سال هاست...!!

 دفتر شعری دارم همه اش باران است

طلوع افتاب امیدش صفحه ی اخر است

حوالی فهرست!

رنگین کمان اشعار پر دل و بی مغز ...!

ان جا که شاعر می میرد

ان جا که قلم فریاد می زند

ان جا که فرزندانم(امواج نو)

همه پریشانند

همه مبهوت!

   جذر و مدشان نابود و در بغض سهمگین سکوت،

مرداب می شوند....!

طلوع و غروب هم زمان

دلم به سایه ی ساره ها خوش

دلم زیر تارهای مرتعش تار به تاراج

چه غروب دل انگیزی...!!!

هوا سخت گرگی است،همسایه ها همه میش

                                                     اسمان، اسان بگیر...!

_اهل کجایم؟

بگذر!

(اهل داستان های شاهنامه ام که هنوز در پی پایان خوشم!!!)

_سرمشقم؟

سرمشقم فریدون و سهراب و کیوان(خالق همان حباب نگران)

_من؟

من رستم!

_اسفندیار؟

اسفندیار بخت دلم از این خاکسترها کور شد!!!

خاکستر باد می زنم!

_که چه؟

تا کباب شوید

بلکه هوشیار شوید...!!!!!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۳٠ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط نسیم کریمی نظرات ()


Design By : Pichak